|
چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
به سرعت برق و باد
دیشب طی مراسمی ٣ نفره؛ من و مهدی و مامانش، آغاز اولین ساعات ورود مهدی به سن ۵ سالگی را جشن گرفتیم با کیکی که بشری پخته و تزئین کرده بود و شادی بیوصف مهدی از کیک تولدش. گرچه خیلی متوجه تولدش نبود اما از کیکش خیلی لذت برد و این برای من و بشری کافی بود. واقعا به سرعت برق و باد گذشت و به اندازه چشم برهمزدنی مهدی ۴ سالش تمام شد و انگار همین دیروز بود که پا به این دنیای خاکی گذاشت. ضمنا سعیدخان! دیدی که کامنتت رو زودتر از اسفند خوندم و آپدیت هم کردم. عرض کرده بودم که من همیشه آپدیت هستم. چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
همیشه آپدیت!
1ـ من اصولا در تمام سال آپدیت هستم ولی فقط یک نکته هست که هر بار که وبلاگ را آپدیت میکنم بیش از شش ماه طول میکشد! 2ـ ماراتن مربوطه هنوز تمام نشده واقعا اما به خاطر توضیح شماره یک، باید امروز آپدیت کنم. 3ـ همه چیز در عرض نیمساعت اتفاق افتاد و تنها 5 نفر از 8 نفر کارمند شرکت خیلی محترمانه «اخراج» شدند. نه بابا فکر بد نکنید و نفوس بد نزنید، من جزو آن سه نفر هستم! البته این شرکت، آن شرکت پست قبلی نیست. 4ـ از نظر عددی، اینجا حقوقش کمتر است اما شنبهها تعطیل است و ماهی دو و نیم روز مرخصی دارد. بله درست است، شرکت قبلی از این خبرا نبود. گرچه تجربه شرکت قبلی خوب بود اما نسبت به کارمند در اوج بیانصافی و نامردمی قرار داشت و متاسفانه از وابستگی نسبی دولتی هم برخودار بود! و هست. 5ـ مهدی بزرگ و بزرگتر میشود. ملاک ما برای قد کشیدنش میزان دسترسیاش به طبقات بالاتر آسانسور است که تا هر جایی که دستش برسد میزند. جای خوشحالی دارد که ما در طبقات پایینتر هستیم وگرنه باید در ایستگاه تمامی میایستادیم. اینجا بچهها و کوچکترها بر خانوادهها حکومت میکنند. 6ـ این قالب جدید پرشینبلاگ بدجوری بهم ریخته شده، یکی پیدا بشه و خیر امواتش کمک کنه درستش کنم. آیا یاریگری هست! 7ـ فکر کنم بعد این همه وقت بسه، بقیهاش باشه برای بعد! پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦
يا کباب
1ـ ظاهرا این علیالحساب پست قبلی تا پست فعلی بیش از 4 ماه طول کشید. چقدر حساب گذشت عمرمان از دستمان خارج شده! 2ـ کار در شرکت فعلی تقریبا تام وقتم را گرفته است. اینجا فقط جمعهها تعطیل است. 3ـ اخبار را میشود از طریق اینترنت و سایتهای مختلف دنبال کرد اما فرقی نمیکند که کیهان بخوانی یا روزآنلاین؛ در هر صورت موجی از نگرانی تو را با خود میبرد. 4ـ توی رستوران به مهدی میگم: «بابا چی میخوری؟ مرغ یا کباب؟» میگه: «یا کباب!» 5ـ ... «باغبون» یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦
قمر و عقرب
1ـ نگرانیها تقریبا هیچگاه تمامشدنی نیستند و فقط رنگ عوض میکنند. شدیدا درگیر پیدا کردن محل مناسب جدیدی برای اسکان هستم که مشکلات مالی را هم به دنبال خواهد داشت و دارد. ترافیک شدید و دوری راه ما را وادار کرده که جایمان را عوض کنیم. 2ـ عوض شدن محل کار (و البته یعنی عوض شدن شرکت قبلی) هم مزید علت است. بیش از یک و نیم سال در آن شرکت قبلی بودم که به بهانهای مسخره تعدیل شدیم!! (من و دو نفر دیگر) معلوم است که دو مجموع حقوق دو نفر هندی از یک سوم مجموع حقوق ما سه نفر هم کمتر باشد!! به همین سادگی. البته فعلا در یک روزنامه مشغول کار هستم که دوران آزمایشام هنوز سپری نشده است. 3ـ اصلا ناراحت نیستم که مهدی اینقدر شلوغ شده است، فقط گاهی بیش از حد خسته میشویم، من و مامانش. 4ـ اوضاع قمر در عقرب نیست اما خب دست کمی هم از آن ندارد، فعلا پا در هواییم. 5ـ علیالحساب این چند کلمه رو داشته باشید تا پست بعدی! «باغبون» شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
ببعی يا بابايی!
ـ با! این سیه؟ ـ ببعی. ـ بابایی! ـ نه پسرم، بابایی نه، ببعی! ... ـ با! این سیه؟ ـ بابا این چیه؟ (وقتی نمیدانم چه چیز را در نظر دارد متقابلا من از او میپرسم) ـ ماهی نِمین تمون! (ماهی رنگین کمون) ... ـ با! این سیه؟ ـ کدوم بابا؟ این چیه؟ ـ مماخ! (اشاره به زنی عرب که کاملا صورتش را پوشانده و فقط چشمها و بخشی از بینیاش پیداست! و من میمیرم از خنده) ... شیرینی دنیای کوچک بچهها غیرقابل تصور است و مسلما دیدگاه آنها به اطراف، بسیار متفاوتتر از دیدگاه ماست. وقتی بچه هستیم آروز میکنیم زودتر بزرگ شویم و حالا که بزرگ شدهایم آروز میکنیم کاش بچه بودیم! چند روز پیش یعنی درست روز 15 بهمن سالروز تولد «مهدی» بود. باور اینکه درست دو سال از تولدش میگذرد سخت است و انگار میکنم همین دیروز بودم اولین بار کنار در اتاق پرستاری دیدمش و چه حس قشنگی است پدر شدن. صد البته که مادر شدن هم حس مخصوص خودش را دارد که جای خود دارد. این چند جمله را صرفا برای ثبت شدن نوشتم. این روزها خیلی گرفتارم انگار. پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥
موشک ساخت داخل!
وی (وزیر دفاع) در خصوص عملکرد آمريکا در رابطه با قطع همکاری با بانک سپه ايران گفت: خوشبختانه به خاطر اينکه استقلال يکی از شعارهای اصلی ما از بدو پيروزی انقلاب است؛ جوانان، دانشگاهيان و نيروهای مسلح در وزارت دفاع به فکر خودکفايی در زمينههای مختلف نظامی و علیالخصوص موشکی بودند. عضو هيات دولت ادامه داد: امروز تمام موشکهای ما ساخت داخل و با طراحی دانشمندان وزارت دفاع است. ما در تأمين مواد اوليهی بومی هستيم ضمن اينکه بلديم چه کنيم. نجار در خصوص خريد موشک تور ام ۱ از روسيه، گفت: با روسيه تعاملات دفاعی بسيار خوبی داريم و اخيرا موشک تور ام ۱ خريداری کرديم که به ما تحويل شده است. دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥
طرح آزمايشی
وی (حیوان حیوان است چه فرقی میکند؟) در بخش دیگری از گفتگویش با ایسنا به طرح آزمایشی توزیع و ذخیرهسازی سیب و پرتقال برای آمادگی شب عید اشاره و نتایج آن را مثبت دانست و افزود: «البته مغازهداران به دلایلی از این طرح استقبال چندانی نكردند، چون علیرغم كیفیت بسیار مناسب این محصولات، به دلیل وجود سیبهای انباری كه هزینه سردخانه ندارد و پرتقالهای دم قیچی (پرتقالی كه ضایعات محسوب میشود، اما با محصول اصلی قاطی شده است) قیمت میوههای توزیعی وزارت بازرگانی با قیمت میادین تقریبا یكی است.» من متوجه نشدم که اینی که این حرفا رو زده بالاخره خودش فهمیده چی گفته؟ یعنی ناراحتیش از چیه بالاخره؟ از گرون نبودن میوههای طرح آزمایشی که با میوههای انباری یه قیمت شده یا عدم موفقیت طرح؟ شما اگه متوجه شدین خبرم کنین. اینم برای ثبت در تاریخ و اینکه بالاخره شب عید چی میشه اینجا میارم. وی در پایان خاطرنشان كرد: «با توجه به این اقدامات و همكاری تنگاتنگ وزارت بازرگانی با اتحادیه فروشندگان میوه وسبزی به نظر میرسد، شب عید مشكلی در مورد گرانی و كمبود كالاها احساس نشود.» سهشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥
مبحث امروز ما خداست
امروز که توی آرشیو کامپیوترم رو نگاه میکردم به طور اتفاقی دیدم که این شعر رو یه جایی نوشتم. اول نمیدونستم مال کیه اما بعد از سرچ متوجه شدم که ظاهرا مربوط به شاعری به نام علیرضا دهقانیان است. راستش، خیلی به دلم نشست. بعد از سرچ نام شاعر، شعر دیگری پیدا کردم که شاعر دیگری بنام احمد ابوالفتحی به استقبال این شعر رفته است. با اجازه از هر دو این عزیزان که هیچکدام را هم نمیشناسم، شعرهایشان را در پی میآورم: آقا اجازه! مبحث امروز ما خداست علیرضا دهقانیان این بار هم نشد که بفهمم خدا کجاست سهشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
چگونه با آمار دروغ بگوييم!
دوستی دارم که اکنون چندین سال است در کانادا زندگی میکند. میگفت در اوایل انقلاب کتاب تحت عنوان «چگونه با آمار دروغ بگوییم؟!» چاپ شد و بعد هم خیلی زود از بازار جمع شد. موضوع کتاب همانگونه که از نامش برمیآید در باره آمار است و راههای سوء استفاده از آن. من البته این کتاب را نخواندهام، اما همیشه با شنیدن آمارهای مختلف یاد این دوست و این کتاب نخوانده میافتم. تصور کنید که در یک جامعه آماری قرار است تعداد گرسنگان را آمار بگیرند. به نظر شما آیا کسی که از صبح تا شب چیزی نخورده گرسنه است؟ آیا کسی که از دو ساعت قبل به این طرف، چیزی نخورده چه؟ به نظر میرسد لازم است قبل از اعلام هر آماری بایستی تعریفی از آنچه که صورت مسئله نامیده میشود باید به دست داد. همین یک نکته که از دید خوانندگان یک آمار مخفی بماند کافی است که ما بتوانیم آمار را به نفع خود به گونهای بیان کنیم که خوشایند! باشد. به بیان دیگر، آنچه بیان میشود ـ بر طبق خوشایند ـ گرچه از نظر آماری درست است اما تعریفهای اولیه هستند که میتوانند این آمار را حتی برعکس نشان دهند. به همین دلیل است که سازمانهای جهانی، برای آمارگیری خود شاخصها و تعاریفی دارند که بر همگان روشن است. بیکاری، تورم، سطح دانش ملی، هواخواهان فلان و دوستداران بهمان از همین مقولهاند!! بروم تا بیلام را از دستم نگرفتهاند. هر چه سعی کردم «سییاسی» نشود نشد، شد؟! باغبون یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
ناتوانی
واقعا بدون اغراق میگویم که نمیتوانم، یعنی ناتوانم! دنبال واژه یا واژه هایی میگردم تا جمله و جملاتی را بوجود بیاورم که بتواند احساسم را بیان کند و بگوید در خانه خدا و شهر پیامبرش چه گذشت، اما نمیتوانم. مثل این میماند که میخواهی فقط گوهری را صید کنی اما وقتی به اقیانوس میرسی، آنقدر جواهر و دُرّ و گوهر میابی که نمیدانی کدام را برداری. همه چیز را رها میکنی و با امواج اقیانوس جابجا میشوی و میگذاری تا او تو را هرجا که خواست ببرد و میبرد. اگر هم نتوانی از هر گوهر و صدفی برداری لااقل میتوانی که لمس شان کنی. تنها به فکر خودت نیستی و دلت میخواهد که برای هر کسی که در ذهن و دلت هست چیزی برداری. به خودت که میآیی میبینی نه تنها کسی نیستی، که خسی هستی بر اقیانوس، و بر گرد مکانی که میگویند اولین نقطه زمین است که از آب بیرون آمده است میچرخی و میچرخی. حتی نمیدانی چرا باید هفت بار بچرخی و چرا باید فقط دو تکه لباس داشته باشی ولی میچرخی و غرق لذت میشوی. نه نمیشود وصف کرد، واقعا نمیشود. فقط میشود گفت که رفته ها میدانند!!! [ باغچـه | گلخانه | قاصدک نامهبر ] |
لوگو
گلخونه سرپوشیده گلخونه دست راستی گلخونه بزرگه سعید ساسات
حمیدخان گل
محمود عزیز
زکیه خوش قلب
سارا و جوجه هاش
کندوی عسل و زنبورش
با تشکر از |
